تربیت یاران امام زمان در دنیای مدرن

آیا می توان با مولفه های مدرنیسم، یاران حضرت مهدی (عج) را تربیت کرد؟

در ورای کارکردهای منحصر به فرد هر آموزه ای در فرهنگ های مختلف، می توان قواعدی کلی یافت که تحت آن، فرآیندهای فرهنگ های مختلف را پیگیری و دنبال کرده و حتی پیش بینی نمود. این امر، همان چیزی است که مثلا در جامعه شناسی مورد مطالعه و بررسی قرار می گیرد. در جامعه شناسی، رویکردهای کلی و قوانین عام جوامع مورد مطالعه قرار می گیرد، به طوری که عالمان این علم مدعی می شوند که می توانند بر اساس اصولی، اتفاقات و فرآیندهای هر جامعه ای را بر اساس مبانی و اصول شناخته شده ای، پیش بینی و طراحی کنند. آموزه های موجود در فرهنگ ها نیز از این امر مستثنی نیستند.

هر چند در تعریف “فرهنگ” و برداشت های مختلف از آن اختلاف نظرهای متفاوتی وجود دارد، اما به هر حال، اندیشمندان این حوزه، در مواردی اتفاق نظر دارند. در یک تقسیم بندی عام و بسیار کلی، آنچه امروزه مورد چالش بسیاری از صاحب نظران و روشنفکران یک جامعه و به تبع افراد جوامع است، مناقشه و چالشی است که بین فرهنگ قدیم و جدید، که ما در اینجا از آن به سنت و مدرنیته تعبیر خواهیم آورد، وجود دارد.

در نوشته ها، سخنرانی ها و واژه پردازی های فراوانی از این دو حوزه و رابطه بین آن دو سخن به میان رفته و می رود، آنچه ما در اینجا – ضمن برخی پیش فرض ها در این مورد – اجمالا تلاش داریم تا مورد بررسی قرار دهیم، گذار از فرهنگ نو، با آموزه های فرهنگی سنتی است. در این میان، آموزه موعود و منجی، که در میان مکاتب و نحله های مختلف جهانی مورد تاکید و سفارش قرار گرفته شده است، به عنوان شاخصه منحصر به فرد فرهنگ کهن قلمداد شده و در نهایت این پرسش را طرح خواهیم کرد که آیا می توان در جهان مدرنیته، از این آموزه برای گذار از وضع موجود استفاده کرد یا خیر؟

آیا برای این گذار نیاز به خود منجی است؟ آیا این بازگشت به موعود، همان پسامدرنی نیست که از دل خود مدرنیته به بیرون جهیده است؟ و در ورای همه این پرسش ها، آیا در نهایت، موعود نیز شرایط این وضعیت موجود را می پذیرد و خود را با آن تطبیق می دهد؟ به عبارت دیگر، آیا موعود امروزه جهان، یک موعود مدرن خواهد بود؟

هرچند تلاش نداریم تا در چند سطر و پاراگراف، به سوالاتی این چنین عمیق و پرمایه پاسخ دهیم – بلکه فهم، دغدغه شدن و اصولا طرح صحیح یک سوال، خود اولین گام در رشد و شکوفایی اندیشه و رسیدن به پاسخ است – اما برای فهم راستین چنین سوالاتی، نیاز به اموری مقدماتی داریم:

فرهنگ راه می رود

مرلوپونتی معتقد است که هگل در مبداء و منشاء تمام اتفاقات قرن اخیر قرار دارد. خود فلسفه هگل و آموزه هایش بعد از وی به مثابه «روح مطلق» فلسفه اش، تا چندی، فضای تفکر پس از او را از آن خود ساخت. موافق یا مخالف، گریزی نداشتند جز اینکه پا بر شانه های ستبر این روح ضمخت و سخت بگذارند.

در این نوشتار “فرهنگ” را به مثابه “روح مطلق” به همان معنایی که هگل در فلسفه اش روا می داشت، اراده خواهیم کرد. هر ترجمانی که از فرهنگ داشته باشیم، در اینجا آن را به روح مطلق تحویل خواهیم برد که فضای تاریخ و زمان امروز ما را فرا گرفته است؛ و آن، چیزی جز فرهنگ مدرن و مدرنیته فرهنگی نیست.

روحی که امروز آن را در زمان و مکان مان فهم می کنیم، در بدبینانه ترین نگاه به سیر تاریخی، مراحل سوبژکتیو و ابژکتیو خود را طی کرده است و امروز نه در خدمت انسان، که در برابر او قد برافراشته است.

در این چند سطر، اصلا بر آن نیستیم تا قضاوت کنیم و خوب ها و بدها را شماره گذاری نماییم. صرفا آنچه را که اصلا نمی توان نادیده گرفت را در این نوشتار بیان خوهیم کرد: فرهنگی که به روح جاری در کالبد زمان و زمانه تفسیر کردیم، و تمدنی که سوار بر این روح، به تاخت تا ناکجا آباد می تازد…

رشد یا توقف و تکامل یا افول این موجود زنده مهیب از دستان انسان خارج شده است. انسا ن دهه هاست که صرفا تماشاچی شده است و صرفا برای حرکت های زیبای فرهنگی، دست تشویق می زند یا برای افتضاحات آن، به احترام سکوت می کند.

خلاصه بگوییم: فرهنگ، همان روح حاکم زمانه، همان روح مطلق هگلی، به سان ابر انسان و انسان مطلق نیچه و هگل، امروزه برای من و تو تصمیم می گیرد. مجال نخواهد بود تا این ابر انسان را که حتی گاه در کار خدایی – به معنای اصطلاحی خدا – دخالت می کند و روح در کالبد بی جان آدمیان می دمد، توصیف و ترسیم کنیم؛ بلکه صرفا بیانی است برای ذهنیتی که امروزه از فرهنگ ترسیم می شود؛ و جز این نیز نخواهد بود.

تربیت فرهنگ چگونه امکان دارد؟

باز با همه آنچه که تا اینجا گفته شد و بسار بسیارمجمل ماند، ۲ امکان اساسی را در بازه زمانی امروز بررسی خواهیم کرد؛ که برای بررسی فردایمان، مولفه ها و شرایط نقد و نظر در این باره، به طور حتم تغییر خواهند یافت.
در امکان اول روی سخن بیشتر با ساختار فرهنگ است. همان فرهنگی که به مثابه روح حاکم بر زمان و مکانمان، همه آنچه را که در اختیارمان نیست را، به رخمان می کشد.

امکان اول، سوال از تغییرات ارادی و حساب شده فرهنگ است. آیا اصولا با آن تعریف از فرهنگ که بیان شد و این سیر تاریخی اش که امروزه به عنوان یک ابر انسان، بشر را به هر سو که بخواهد یا بتواند هل می دهد، می توان تغییر، رشد، توقف و تولید آگاهانه فرهنگ داشت؟

مگر همه این مولفه های آگاهانه تغییر، رشد، توقف و یا تولید، خود مرهون فرهنگی نیست که امروزه ما را به ضرورت آن رسانده است؟ خود این فرهنگ ما را به این ضرورت می رساند که فرهنگ را رشد دهیم. این فرآیند، ساده ترین و در عین حال پیچیده ترین و مهمترین سوالی است که در مواجهه با فرهنگ مورد غفلت واقع شده است.

مدرنیته را چگونه می‌فهمیم؟

“مدرنیته” از جمله مفاهیمى است که امروزه در ادبیات علوم اجتماعى، علوم انسانى، هنر، دین، فلسفه و غیره دامن‌گستر شده و این تب استعمال، این مفهوم را به نوعى پریشانى دچار کرده است.

پیدایش مدرنیسم یا تجددگرایى در غرب را مى‌توان واکنشى بر ضد سنت و دین مسیحیت دانست. تجدد، خود را از راه سلبِ غیر، تعریف مى‌کند و این غیر، سنت مسیحى و دین مسیحى بوده است.

وقتى تجدد دامن‌گستر شد و از اروپا به بخش‌هاى دیگر جهان پا گذاشت، این ویژگىِ ضدیت با «سنت» و «دین» را کمابیش در خود حفظ کرد. به این اعتبار، مدرنیسم در هر جاى جهان در قبال «سنت» و «دین»، موضع مى‌گیرد و این ویژگى مشترک نظام‌هاى برآمده از مدرنیسم است.

به نظر مى‌رسد که مى‌توان جهان‌نگرى نهفته در بطنِ مدرنیته را با هشت مؤلفه نشان داد. با این حال شاید نتوان یک تسلسلِ منطقىِ قابلِ دفاع براى تقدم و تأخر این هشت مؤلفه عرضه کرد. ولى نوعی کنش و واکنش بین این مؤلفه‌ها برقرار است. بنابراین نظم و ترتیبى که ارائه می شود چندان خارج از منطق نیست: انسان گرایی، اندیشه پیشرفت، مادی گرایی، عقل گرایی، ویژگی تجربی، برابر طلبی، فرد گرایی و احساسات گرایی.

جهان نگرى که این هشت ویژگى را داشته باشد چاره اى ندارد جز اینکه دست در آغوش علوم تجربى داشته باشد. روى آوردن به علوم تجربى نتیجه چنین جهان نگرى است. وقتى علوم تجربى رشد مى کند طبعاً تکنولوژى و فناورى هم رشد مى کند.

به این اعتبار مى توان گفت که جهان نگرى مدرنیته، جامعه صنعتى و تکنولوژیک را به دنبال خواهد داشت و این تکنولوژى که در تمدن مدرن وجود دارد همه با چند واسطه متأثر از این هشت ویژگى مدرنیسم هستند. اگر جامعه اى به این هشت ویژگى قائل باشد باید علوم تجربى هم داشته باشد و بالمآل باید این علوم تجربى را به علم و صنعت تبدیل کند چرا که اگر مى خواهد تجسد این علوم تجربى را ببیند چاره اى جز این ندارد. البته این نکته قابل ذکر است که در اینجا این هشت ویژگى جهان نگرى مدرنیته، به طور افراطى طرح شدند تا قابلیت طرح یابند و بتوانیم شرایط آرمانى انسان مدرن را ترسیم کنیم.

به این اعتبار هم فرد مى تواند به طور ذومراتب مدرن شود و هم جامعه مى تواند ذومراتب مدرن باشد. بنابراین وقتى مدرنیته ذومراتب شد طبیعتاً جمع بین «مدرنیته» و «دین» هم ذومراتب مى شود.

با این ترسیم بسیار کلی از مدرنیته، و با آنچه که تا بدینجا گفته شد، هدفمان آن بود تا بتوانیم پرسش از ۲ امکان را عمیق تر فهم و درک کنیم: پرسش از امکان تغییر، رشد یا افول فرهنگی و پرسش از امکان فرهنگ سازی مدرن برای آموزه های سنتی!

به راستی چگونه می توان از فرهنگ تاریخی به تاریخ فرهنگ، گذاری داشته باشیم؟ آیا کسی قدرت خواهد داشت تا جنبه های بی نهایت این ابر انسان فرهنگ پا به سن گذارده را در طرح و برنامه های خود بگنجاند؟

چگونه می توان از فلسفه های مدرن این قرن عبور کرد و ارسطو را زنده نگاه داشت؟ چگونه می توان با زرهای مدرن، برق های خاک گرفته سنت را جلا داد؟ چگونه می توان با استفاده از مولفه های فرهنگ مدرنیته برای آموزه های سنتی زمینه سازی کرد؟

سخن پایانی

با همه آنچه گفته شد، بدیهی است که نمی توان در چند سطر برای فرهنگ و تمدنی که قدمت و آینده ای هزاران ساله در پیش و پشت خود دارد، به همین سادگی تصمیم گرفت و اظهار نظر کرد. همانطور که می توان قدمت و پشتوانه یک فرهنگ، تمدن و آموزه ای را در عقبه آن ملاحظه کرد، می توان حتی به طور تخمینی، آینده ای از آن را نیز پیش بینی کرد. آینده ای که چه بسا سفید یا سیاه باشد. با این حال، سخن گفتن از موعود به مثابه منجی آخرالزمانی که در مکاتب مختلف طرح و بررسی شده است، به عنوان یکی از شاخصه های آموزه های سنت ما، در مقابله با فرهنگ مدرن، سخنی است که افق های بسیار روشن و جدیدی را در این وضع موجود روبروی ما خواهد گشود.

هر چند در بسیاری از موارد و بحث ها، اندیشمندان، مباحث موعودگرایی و آخرالزمانی را با بحث های مدرن و مدرنیسم پیوند داده و حتی سعی در تفسیر موعود مدرن و منجی مدرن دارند، و آن را در تطبیق با پویایی فرهنگ و مکتب خود قلمداد می کنند، اما برای بررسی دقیق ماجرا باید از همه این جرایانات فراتر رفت تا بتوان بدون هیچ پیش فرضی داوری و مقایسه کرد.

پرسش اساسی در این وهله، به دو بخش عمده و مهم تقسیم خواهد شد: در مرحله نخست، باید پرسید که آیا اساسا می تواند آموزه منجی یا موعود ما را از مدرنیته و فرهنگ مدرنیسم، عبور داده یا از آن فراتر یا فروتر برد؟ و در مرحله دوم، در هر پاسخی که به پرسش نخست بدهیم، این پرسش ظهور خواهد کرد که آیا منجی و موعود، شرایط و مولفه های مدرنیته را می پذیرد یا خیر؟ البته این پذیرش به معنای قبول کل فرهنگ نیست، بلکه حتی می تواند به معنای پذیرش گزاره هایی از مدرنیته باشد که با آموزه های سنتی ما در تضاد نمی باشد! آیا اصلا این امر شدنی است؟

در ورای همه این مباحثی که برخی در حد یک سوال در این نوشتار طرح شد – که شاید برخی این مباحث را بسیار تخصصی دانسته و آن را صرفا برای اندیشه صاحبنظران این حوزه ها به کناری وانهند – رویکرد بسیار مهمی که برای تک تک افراد جامعه اسلامی – ایرانی ما طرح خواهد شد، نحوه برخورد این جامعه با ظواهر و مولفه های فرهنگ غیر اسلامی – ایرانی است! با هر پاسخی که به جریان ارتباط سنت و مدرنیته در جامعه خود داشته باشیم، آیا می توان در کنار آموزه هایی مانند مهدویت و موعودگرایی، مظاهر فرهنگ غرب را نیز در درون جامعه خود حل کنیم؟ آیا پذیرش ابزار و شاخصه های مدرن در جامعه، در نهایت به پذیرش فرهنگ آن منجر نخواهد شد؟ آیا می توان در جامعه ای اسلامی – ایرانی، با لوازم و فرآیندهای مدرنیسم، جوانی تربیت کرد که همچنان که قلبش آکنده از مهر امام زمانش(ع) است، مروج مولفه های سکولاریسم در جامعه نیز باشد؟

این همه تناقض را چگونه می توان در کنار هم جمع کرد؟ کاری که گویی ما به شگفتی از عهده آن برآمده ایم؟